حمد الله مستوفى قزوينى
210
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
به زانوى خدمت برش مهتدا * درآمد چنين داشت حرمت ورا 90 جوان گشت مخلوع « 1 » و اين نامزد * دگرگونه شد كار از نيكوبد به صدر اندرآمد گزين مهتدا * برآمد برش زود معتز « 2 » به پا نصيحتگر مردم اين كار بس * اگر باشدش اعتبارى هوس بزرگى كزين در دگرگون شود * به دو شاد دانندهاى چون شود « 3 » دو صد بود و پنجاه و پنج آن زمان * مه هفتمين كار شد ز اين نشان 95 پس از عزل معتز « 4 » به سختى غلام * ستد ز او هر آن چيز بودش تمام زمام و ز خويشان او همچنين * گرفتند هر چيزشان بُد ز كين ببردند از آن پس به زندان ورا * ندادند خورش هيچ ايشان ورا ببند اندرون شد گرسنه تباه * جهان گشت از جان او كينهخواه هر آن بد كه با مستعين كرده بود * همان در مكافات او را نمود 100 كه هم گشت « 5 » مخلوع و هم زندهدار * چه گفت آن هنرپرور نامدار « بدى مكن كه در اين كِشتهزار « 7 » روز جزا « 6 » * به داس دهر همان بدروى كه مىكارى » بُدش مدّت عمر بيست و سِه سال * سه و شش مَه اندر مِهى شصت سال « 8 » « 9 » دو كوچك پسر ماند از وى به جا * چنين بود احوال آن پادشا همين سال يعقوب بن ليث « 10 » گُرد * به ملك خراسان بزرگى ببرد 105 در آنجا بر او نام شاهى فتاد * ز مردانگى مملكت مىگشاد چنين تا يكى نيمه ز ايران زمين * به مردى درآورد زير نگين
--> ( 1 ) ( ب 90 ) . سب : مخلوق . ( 2 ) ( ب 91 ) ( دوم ) . در اصل و سب : معتر . ( 3 ) ( ب 93 ) ( دوم ) . در اصل و سب : خون شود . ( 4 ) ( ب 95 ) . در اصل و سب : معتر . ( 5 ) ( ب 100 ) . سب : و هم كشتهزار . ( 6 ) ( ب 101 ) . بدى مكن كه درين كشتزار زود زوال - به داس دهر همان بدروى كه مىكارى ( مولوى ، ديوان شمس . غزليات . شمارهء 3107 : ميان تيرگى خواب و نور بيدارى ) ( 7 ) ( ب 101 ) . سب : كشتزار . ( 8 ) ( ب 102 ) ( دوم ) . در اصل : شست سال . « معتز به روز دوشنبه سوم رجب سال دويست و پنجاه و پنجم خويشتن را خلع كرد و شش روز پس از آن بمرد . خلافتش چهار سال و شش ماه بود . . . و هنگام مرگ بيست و چهار سال داشت » . ( مروج الذّهب ، ج 2 ، ص 569 ) ( 9 ) ( ب 102 ) . سب : شست سال . ( 10 ) ( ب 104 ) ( دوم ) . سب : يعقوب بن كشت ؟ ؟ ؟ .